تبليغاتX
دلمه

دلمه

 مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...   
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. 
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... « ابتدا در فاصله  4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. » 
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: « عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ »
و همسرش گفت: « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!
 
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 9:42  توسط پرنیان  | 

نیازمندی هارو باز هم ورق می زنم .دنبال یه خونه می گردم البته نمی دونم روی30-40 متر هم می شه اسم خونه گذاشت یا نه اما این روزا سخت دنبال یه اتاقم. یه اتاق که به تمام جاهایی که دوست دارم نزدیک باشه.

به دانشگاهم، به تجریش و خانه ی استیک، به پاستاهای سعادت آباد و کتاب فروشی های انقلاب. به چهارراه ولیعصر و پاساژ موبایل ایرانیان. به کافی سارا . به پاساژ تیراژه و گالری سنگهای شفا بخش. به دربند و چایی و نون شیرمال و قلوه. حتی اگر شد به سینما فرهنگ و میلاد نور و اریکه هم نزدیک باشه. 

اصلا دوست دارم یه اتاق داشته باشم که توش پر از بامبو باشه. در و دیواراش سفید و حتی تخت خواب هم نداشته باشه.  دوست دارم همه چیز خلوت باشه. فقط من باشم و در و دیوار و یه عالمه گیاه. 

هر جور خواستم توش زندگی کنم. هر وقت که دوست داشتم مهمونی بگیرم و هر وقت که دوست داشتم در هارو ببندم و کسی رو نبینم.

آرزوی سختی نیست. من هر روز نیازمندی هارو ورق می زنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:11  توسط پرنیان  | 

وقتی دختران سال بالائی دچار خود داف پنداری می شوند...!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:52  توسط پرنیان  | 

استاد گفت:" ماشین ساخت هر کشور نشون دهنده ی مردمشه. 

تو یه ماشین ژاپنی، می تونی ظرافت یه فرد ژاپنی رو ببینی.

تو یه ماشین آلمانی، غرور یک فرد آلمانیو 

و تو یه ماشین ایرانی، شلختگیه ایرانیارو" !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:28  توسط پرنیان  | 

وقتی رشته ای می خونی که 3 تا گرایشش اختصاص به پسر ها داره و 1 گرایشش رو فقط می تونستی انتخاب کنی... وقتی تو کلاس 30 نفری، 27 تا پسر می شینن 3 تا دختر، (وقتی تمام کلاسات اینجوریه...!!) و وقتی تو حیاط دانشگاه دختری دیده نمی شه... 

دانشگاه اینجور که معلومه خیلی لذت بخشه... بیشتر وقتت مال خودته و می تونی هرجور که دلت خواست برنامه ریزی کنی. دوستای جدیدش هم جالبن!! مثلا اینکه جلو تابلوی اعلانات ایستادی تا کلاستو پیدا کنی و یه دفعه ای می بینی یه پسر از کنار دستت بلند سلام می کنه و بعد می بینی 3 تا پسر کنارت ایستادن که تقریبا تو همه ی کلاس ها باهاشونی و شماره ی تمام کلاس ها رو از حفظ بهت می گن!

راستی،اقتصاد دوست داشتنی ترین کلاسیه که تاحالا داشتم...هم کلاسش هم بچه هاش. با بچه های سال دوم هم کلاسم.تو این کلاس می شه هرچقدر دلت می خواد بحث کنی...

کلا این روزها خیلی خوشحالم. خیلی! شما چطور؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:2  توسط پرنیان  |